حرف های دلتنگی | ||
|
نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...
امان ازاین بوی پاییزی و آسمان ابری ، که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر ، فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود ، دلش آغوش گرم می خواهد.
تا حالا شده دلت بگیره؟از دست غصه دق کنه بمیره؟
تا حالا شده که محتاج بشی؟حتی خدا هم دستتو نگیره؟
تا حالا شده یه روز بی خبر،عشقت بره بهونشو بگیری؟
بفهمی هر چی میگفت دروغ بود،کم بیاری دلت بخواد بمیری
تا حالا تنها یه جا نشستی؟بی صدا توی خودت شکستی؟
حس خجالت بشینه رو چهرت،از این که حس کنی اضافی هستی
تا حالا شده چیزی ببینی؟دلت بخواد کور بشی و نبینی؟
ای خدا ، زندگیم نقش بر آبه،حال قلب عاشقم بد جور خرابه
قسمت میدم که جونمو بگیری،زنده بودن واسه من عین عذابه
تو که از حال دلم با خبری،چرا گریه هام نداره اثری ؟
به چه جرمی ای خدا بگو به من،داری آبروی من رو میبری ؟
قبل از اینکه به کسی بگی : ” دوستت دارم"...
خوب فکراتو بکن
چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی
که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه...
«قطار میرود
تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام» ![]()
ای مرغ افتاب
با خود مرا ببر به دیاري که همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم...
نگـــــــران نباش،
زن عشق می كارد و كینه درو می كند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به
لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی....
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد....
و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت ، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند
ودر قدم های لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او
و این رنج است...
مي خواهمت چنان که شب خسته خواب را
مي جويمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آن چنان که درختان براي باد
يا کودکان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنان که تپيدن براي دل
يا آن چنان که بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي , مي آفرينمت
چونان که التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي که خواستني تر زپاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند.
منـ هَنوز عاشـِـقَم
آنقدر کهـِـ مے تـَـوانَم هـَــر شَبـــ بدونِ آنکهـِـ خوابـَـمـ بگيرَد اَز اَوَل تـــآ آخــَر بے وَفايے هايَت را بشمارَم وَ دستــِـ آخـَــر هـَـمهـِـ را فـَراموش کـُـنمـ
آنقـَـدر کهـِـ مے تــَـوانـَم اِسمـَـتــ را روےِ تمامـِ آبهاےِ دُنيــآ بنويسَمـ وَ بــآز هــَـمـ جــآ کـَـمـ بيـــآورَمـ
آنقــَدر کهـِ مے تــَوانمـ شـَـبــ هــآ طـُـورے بهِـ يـــآدَتـــ گـِـريهـِ کـُنمـ کهـِ خـُــد ـآ جــآيَم رآ بــآ آسمان عـَوض کُنــَد
وَ مــَن هـَــنوز عــآشِقــَـمـ آنقـَـدر کهـِـ ميتـَـوانـَمـ چـِـشمـ هايـَـم رـآ ببــَندَمـ وَ خيال کـُـنَمـ: هــَـنوز دوستَــمـ دارے...
|
|
[ طراحي : تم باکس ] [ Weblog Themes By : TeMBoX.Tk ] |